بزودی وب سایت ایران سوال با خدماتی متنوع در اختیار شما عزیزان قرار خواهد گرفت
اشتراک پیامکی
اشتراک ایمیلی
آگهی های ویژه
کد مطلب: 9151
تاریخ خبر: ۳۰ مهر ۱۳۹۰
گزارش همشهری از گورگنان و مرده‌شویان «همشهری» در گزارشی، با چند گورکن بهشت‌زهرا به گفت‌وگو نشسته است: ۹۷، ۹۸، ۹۹، ۱۰۰ … عدد نشانه است. نشانه برای آدم‌هایی که تبدیل به تخته سنگ شده‌اند. قطعات هر چقدر به زمان ما نزدیک‌تر باشند، پذیرای میهمانان بیشتری هستند و البته هر چقدر...

گفتگو با مرده شورها
گزارش همشهری از گورگنان و مرده‌شویان

«همشهری» در گزارشی، با چند گورکن بهشت‌زهرا به گفت‌وگو نشسته است:
۹۷، ۹۸، ۹۹، ۱۰۰ … عدد نشانه است. نشانه برای آدم‌هایی که تبدیل به تخته سنگ شده‌اند. قطعات هر چقدر به زمان ما نزدیک‌تر باشند، پذیرای میهمانان بیشتری هستند و البته هر چقدر دورتر، زیر غبار زمان مدفون‌تر. اینجا بهشت زهراست.
برای دیدن گورکن‌ها باید راهی قطعه‌های جدید شد. تا رسیدن به قطعه جدید باید از چندین خیابان گذشت. اما خبری از آرامش بی‌نظیر گورستان در اینجا نیست، نه سکوتی است و نه مرگی. زندگی بر مرگ بیشتر می‌چربد، انگار. پلیس‌های راهنمایی و رانندگی، ترافیک سنگین، اغذیه فروشی‌ها، پلاکاردها و بروشورهای تبلیغاتی خاصیت مرگ را کمرنگ‌تر کرده است. به قطعه‌ای می‌رسیم که صدها گور آماده را مثل لانه‌های زنبور در خود جای داده است تا هر روز مسافران دیار باقی را در آغوش بگیرد. مراسم تدفین با ناله‌ها و فریادهای زنان انجام می‌شود. گورکن‌ها هم به کار خود مشغول هستند. به سرعت مرده‌ها را به خاک می‌سپارند و در گوشه‌ای سیگار روشن می‌کنند. فضا سنگین است. البته باز هم حس مرگ کمتر درک می‌شود.
مسئول قطعه با کارتی روی سینه مشغول انجام وظیفه است. به سراغ گورکن مسنی می‌رویم. با لهجه ترکی می‌گوید، حوصله حرف زدن ندارم، اما مسئول قطعه، مختار را به ما معرفی می‌کند؛ مردی ۴۰ ساله با بلوز و شلوار خاکی رنگ و چکمه‌های پلاستیکی. پای چپش روی قسمت چپ بیل است در حالی که چانه و دست راستش روی قسمت بالایی بیل است یک پک به سیگار می‌زند و در حالی که اطراف را می‌پاید تا مرده‌ای روی زمین نماند، می‌گوید: اسمم مختار است، بیست سال است که در این کارم. البته ده سالش مرده‌شور بودم و ده سال هم گورکنی کرده‌ام. از ملایر آمده‌ام، سربازی مرا به این کار کشاند. بعد از سربازی، خودم سراغ این کار آمدم و الان هم حدود چهل سال سن دارم.
بیست سال پرسه در میان مرده‌ها؛ انتظار می‌رود آدمی ‌خسته و دل‌مرده و اندوهگین مخاطب‌مان باشد، اما عکس این قضیه ثابت می‌شود و با تضاد جالبی روبه‌رو می‌شویم؛ اجازه می‌خواهد برای دفن مرده‌ای که از تبعه افغان است، چند لحظه گفت‌وگو را ترک کند. افغان‌ها در سکوتی پیوسته بالای سر عزیز از دست رفته‌شان نشسته‌اند. بدون اینکه کلامی ‌حرف بزنند. می‌خواهند خودشان مرده را دفن کنند، اما خاک ریختن روی مرده و گذاشتن تخته سنگ در تخصص مختار است. با مهارت و فرزی خاصی این کار را انجام می‌دهد بعد هم می‌گوید خدا رحمتش کند. این کلمه هم انگار جزیی از کارش است.
برمی‌گردد، همراه با گورکن مسنی. مرد با سر و روی خاکی یک لحظه بیل را درون خاکی فرو می‌برد که زیر آن مرده‌ای آرمیده است. یک نفر با حالت ترس می‌گوید چه کار می‌کنی؟ مرده آن زیر است. می‌گوید: مرض دارم! این کار را از روی بی‌حوصلگی می‌کند انگار، بعد می‌گوید: حاضرم الان درون یکی از این قبرها بروم و شما روی من خاک بریزید تا از این زندگی راحت شوم. شش تا بچه دارم که حتی به مردن من راضی‌اند. پس زنده بودنم با این وضع چه معنی دارد؟
مختار می‌گوید: هر کدام از همکارانم که از این شغل و سختی‌هایش گلایه و شکایت کنند فقط برای خودنمایی است. هر شغلی سختی‌های خودش را دارد. من می‌دانم مردم یا حتی خود شما فکر می‌کنید شغل ما متفاوت از شغل‌های دیگر است یا حتی خود ما آدم‌های متفاوتی هستیم، اما کسی که اهل کار باشد، باید بتواند از عهده هر کاری بربیاید و با سختی‌هایش هم بسازد. فرض کنید راننده تاکسی هر روز غر بزند چرا من هر دقیقه باید ترمز کنم و مسافر پیاده و سوار کنم. کسی هم که اهل کار نباشد، اگر به او بگویند صبح تا شب در یک مکان بنشین و فقط پول بشمار باز هم یک چیزی برای غر زدن پیدا می‌کند!
اصرار داریم که به او بقبولانیم که صدای عزاداری و گریه و ناله‌ها و حتی رنگ‌های سیاه عزاداران، تأثیر منفی در روحیه او دارد، اما او کاملا این قضیه را رد می‌کند. مرد مسنی با چهره آفتاب‌سوخته که خود را مداح معرفی می‌کند نظری مخالف مختار دارد: اینجا صبح تا شب عزاداری است، گریه و زاری است. یک نفر اینجا پیدا نمی‌شود که حتی لبخندی بزند. غیر آن سردی هوا، گرمی ‌هوا، حقوق کم و …. اعصابمان را داغان می‌کند، روحیه‌مان خراب می‌شود، پیر و فرتوت می‌شویم.
از مداح برای مداحی دعوت می‌شود و حرف‌هایش نیمه کاره می‌ماند. مختار می‌گوید: همه مسائل دست به دست هم می‌دهند تا فرد روحیه‌ای ضعیف یا قوی داشته باشد. منتهی چون شغل ما این است، تمام همکاران و مردم اصرار دارند همه مشکلات را به نوع کار نسبت دهند در حالی که من خودم اصلا این مسئله را قبول ندارم.
یک نفر ابزارش قلم است و یک نفر تصویر و یک نفر هم بیل؛ این را مختار کاملا پذیرفته است. بیل را به دست می‌گیرد تا برود زمین را بکند و انسانی دیگر را به اعماق ابدیت بسپارد.
می‌گوید: ما هم آدمیزاد هستیم از جنس پوست و استخوان ما تا ساعت چهار بعدازظهر با مرده‌ها سر و کار داریم. بعد از آن زندگی‌مان کاملا مثل بقیه است. من عاشق موسیقی هستم و بلافاصله که به خانه می‌روم CD را در ضبط می‌گذارم و کلی هم لذت می‌برم.
اما باز نوحه‌خوان از راه می‌رسد و در رد حرف‌های مختار می‌گوید: وقتی روزانه با این همه مرده سر و کار داریم مسلم است که بیشتر از بقیه مردم به فکر مرگ فرو رویم. شما ممکن است در سال یکی، دو بار به مرگ فکر کنید ولی ما روزی نیست که بدون فکر مرگ به خواب نرویم و همین ما را عصبی می‌کند.
مختار می‌گوید: «مردن، پایه کار من است» این را با اعتماد به نفس و غرور و البته کاملا با خونسردی می‌گوید، «ولی اگر این کار نبود، دوست داشتم شغل آزادی داشتم و روی پای خودم می‌ایستادم».
فریاد «لااله‌الاالله» فضا را پر می‌کند. فریادها از میان جمعیت می‌گذرند و بعد درون گوش‌ها لانه می‌کنند. با این فضا بوی کافور و گرد و خاک و حلواها و خوراکی‌هایی که طعم مرگ می‌دهند را هم اضافه کنید.
می‌گوید: هر چیزی با تداوم در زندگی روزمره بالاخره عادی می‌شود. گریه و زاری هم برای من عادی شده ضمن اینکه خاک، بالاخره آدم‌ها را سرد می‌کند. اما زمانی که مرده‌شور بودم، یک روز پسر ده ساله‌ای را به غسالخانه آورده بودند که پنج تکه شده بود و با دست‌های خودم، اندامش را کنار هم گذاشتم. الان ۱۵ ـ ۱۰ سال از آن ماجرا می‌گذرد. پدر و مادر آن پسر وقتی به این جا می‌آیند دیگر اشکی هم نمی‌ریزند اما من هر زمان که یاد آن تصاویر می‌افتم، منقلب می‌شوم.
گورکن، از دختر شانزده ساله‌اش می‌گوید: وقتی شخصیت معروفی می‌میرد، دخترم می‌پرسد بابا فلانی را تو خاک کردی؟ مهندس بازرگان و دکتر چمران را من شسته‌ام و زمانی که جبهه بودم، شهدا را غسل می‌دادم.
می‌گوید: به هیچ عنوان از مرده نمی‌ترسم. می‌توانم تا یک هفته کنار مرده‌ای باشم. می‌توانم درون این قبرها بخوابم. من مرده‌ای را به خاک سپرده‌ام که دیدنش برای خیلی‌ها تهوع‌آور است… کسانی که تمام بدنشان سوخته بود، کسانی که بدنشان کرم زده بود، فقط از مار می‌ترسم!
گورکن سراغ مرده‌ای می‌رود که جوانی به قول معروف ناکام بوده است. انعامی ‌در حدود پنج هزار تومان دریافت می‌کند. می‌گوید: از حقوقم هم راضی هستم. بعضی‌ها انعام می‌دهند، بعضی‌ها هم نمی‌دهند.
می‌گوید: در نزدیکی شاه‌عبدالعظیم خانه‌ای دارم که مال خودمان است و تنها آرزویم این است که دخترم خوشبخت شود. در این اجتماع، واقعا نگران دخترم هستم. مختار که از تحصیلات سیکل برخوردار است وقتی به کودکی‌اش برمی‌گردد، می‌گوید: آرزو داشتم معلم می‌شدم. همین الان وقتی معلم‌ها را می‌بینم احترام خاصی برایشان قایل هستم اما بالاخره سر از این کار در آوردم.
خاطره جالبی تعریف می‌کند و می‌گوید: یک بار وقتی که داشتم مرده‌ای را می‌شستم، دیدم سرش مثل مهتابی روشن است. بقیه دوستان را صدا کردم تا بیایند این صحنه را ببینند. نمی‌دانم انگار یک مسلمان واقعی بود.
وقتی از او جدا می‌شوم، هنوز ذهنم درگیر اوست. به او فکر می‌کنم که نمی‌دانست دست کم برای ساعتی مشغول کار معلمی‌ بوده است؛ مشغول تدریس درس تقویت روحیه و ایمان.

برگرفته از بازتاب
مصاحبه با دو زن مرده شور
دو زن مرده‌شور در بهشت‌زهرا

دو زن مرده‌شور در بهشت‌زهرا

از میان کاج هاى بلند و سر به فلک کشیده که رد مى شوى، جاى پاى هیچ موجودى را نمى شود پیدا کرد. اینجا محبت ها مى آیند و با رفتن آن عزیز در بستر تنهایى، تنها به خاطره اى کوتاه و بلند زنده مى شوند.
غصه ها اما اینجا ماندگارترند. غصه هاى زنانى که براى آخرین بار روى به کسانى مى کنند که دیگران از آنان وحشت دارند.
… وحشت در نگاه این زنان درد کشیده شاید از ما است. خاطراتشان تلخ و عشق هایشان واقعى…
دلم چه زود براى آن زن تنگ مى شود. همان زنى که دست هایش را از من پنهان کرده است، دستانى که به گمان او ۱۴ سال به جرم شستن اجساد باید پنهان شود. انگشتان باریکى که هزاران چین و چروک را از خط هاى ننوشته زندگى بر خود ثبت کرده اند…

خیلى با هم حرف مى زنیم، آنقدر که بالاخره دستانش را از زیر چادر سیاه بیرون مى آورد. به انگشتان لاغر و تکیده اش نگاه مى کنم، اشک هایى که در چشمانش حلقه زده و جمله اى که مى گوید و مى رود، اما مرا تا روزها، ماه ها و شاید تا وقتى که بار دیگر دستان او به من برسد و براى رفتن آماده ام کند، به خود مشغول مى کند.
- اینجا هیچ خاطره شیرینى نیست، بهترین خاطره شیرین من صحبت با شماست!

***

از بهشت زهرا بیرون مى زنم و به درختان کاج و زنان مرده شور فکر مى کنم. آنهایى که در انتهاى جاده زندگى ایستاده اند، جایى که درختان گنجشک ندارند، تنها آنها هستند و دستانى خسته و نگاهى به غم نشسته و بغضى که گاه مى ترکد و ما را تا انتهاى آن مسیر؛ «مرگ» مى برد. واژه اى که از شنیدنش هم مى ترسیم، هر روز توسط آنان لمس مى شود و پناه بى پناهى شان مى شود.
خودش را طورى در چادر سیاه رنگى که به سر دارد پیچیده که احساس مى کنم از من فرار مى کند. زنى است چاق و هیکلى، کنارم مى نشیند با چند صندلى فاصله. نگاهش مى کنم. لبخندى مى زنم و صندلى کنارى ام را نشانش مى دهم.
چند سال دارى؟
۴۸ سال.
چند سال است اینجا کار مى کنى؟
۱۴ – ۱۳ سال.
چى شد آمدى اینجا کار کنى؟
نیاز مالى. چهار تا بچه دارم.
شوهر ندارى؟
چرا، بیکار است.
چطورى با کار در اینجا آشنا شدى؟
شنیده بودم اینجا «مرده شور» مى خواهند. چند بارى آمدم و از پشت شیشه به کار زنان مرده شور نگاه کردم و بعد هم وارد این کار شدم.
نمى ترسیدى؟
من کلاً آدم خیلى ترسویى بودم، وقتى وارد این کار شدم سى و دو، سه سال بیشتر نداشتم. من حتى از تاریکى و سایه هم مى ترسیدم. روزهاى اول حال خاصى به من دست مى داد.
چطور مى شدى؟
فکر مى کردم که الان مرده زنده مى شود.
بعد چکار مى کردى؟
هیچى. اصلاً مرده نمى شستم. خلعت مى بریدم. سعى مى کردم که اصلاً به جنازه ها نگاه نکنم.
چقدر طول کشید تا بتوانى جنازه بشویى؟
۷ – ۸ ماهى طول کشید.
مجبور شدى؟
نه! اینجا هر کس که جدید مى آید تا خودش نگوید که مى تواند مرده بشوید، کسى اجبارش نمى کند. من هم بعد از آن چند ماه خودم گفتم مى توانم مرده بشویم.
اولین کسى که شستى را یادت مى آید، چند ساله بود؟
نه! یادم نیست. آن موقع سعى مى کردم نگاهش نکنم.
شوهرت با این کار تو مخالفت نمى کند؟
نه، مى گوید برو سر کار.
چند ساعت در روز باید کار کنى؟
۸ ساعت.
در این مدت چند مرده مى شویى؟
تقریباً روزى ۷۰ – ۶۰ مرده داریم. من روزى ۱۶ – ۱۵ مرده مى شویم.
چند نفرید؟
۴ سنگ و روى هر سنگ ۴ نفر کار مى کنند. یکى مرده را مى شوید، یکى آب مى ریزد، یکى خلعت مى اندازد و یکى آنجا را تمیز مى کند.
تو چه کار مى کنى؟
من خلعت مى اندازم.
کدام مرگ به نظر تو تلخ تر است؟
مرگ جوان ها و تصادفى ها. مرگ بچه ها هم خیلى تلخ است. دلم خیلى براى آنها مى سوزد.
تا حالا شده خواب مرده هایى را که شستى، ببینى؟
نه، ولى خواب زیاد مى بینم که دارم مرده مى شویم.
تا حالا در خواب با مرده اى که شسته اى، حرف زده اى؟
نه! اصلاً به خوابم نمى آیند.
اوایل کارت چه خواب هایى مى دیدى؟
کابوس مى دیدم.
نمى ترسیدى؟
حالا دیگر نمى ترسم. وقتى بیدار مى شوم انگار یک خواب معمولى دیده ام. آن اوایل از خواب، سایه و تاریکى مى ترسیدم، ولى حالا دیگر از هیچ چیز نمى ترسم.
تا حالا شده یکى از عزیزانت را که مرده، خودت بشویى؟
من در این مدت شاهد مرگ عزیزانم نبوده ام، ولى اگر روزى اتفاق بیفتد، نمى توانم عزیزانم را بشویم.
چرا؟
برایم ناراحت کننده است، اعصابم به هم مى ریزد.
بچه هایت مى دانند که اینجا چه کار مى کنى؟
بله مى دانند.
فامیل و همسایه ها چه؟
مى دانند.
چه واکنشى دارند؟
واکنش خوبى ندارند.
چطور برخورد مى کنند؟
سرد برخورد مى کنند. مرا دست کم مى گیرند.
در این مواقع چه مى کنى؟
در جمع و میهمانى ها نرفته ام. خودم را کنار مى کشم. ۱۴ سال است به مجالس عروسى پا نگذاشته ام. فقط عروسى دخترم رفته ام.
بچه هایت ازدواج کرده اند؟
فقط دخترم.
دخترت براى ازدواج مشکلى نداشت؟
نه، براى اینکه کسى از خانواده شوهرش نمى داند.
دوست داشتى شغل دیگرى داشته باشى؟
نه! من اینجا را دوست دارم.
مگر اینجا چه چیزى به تو مى دهد؟ اینجا چه چیزى دارد که برایت جذاب است؟

اینجا از نظر ایمان و نزدیک شدن به خدا خیلى خوب است. اینجا حمام آخرت است. یک روزى هم بالاخره نوبت من مى شود.
تا حالا همکارانت را شسته اى؟
یکى از آنها چند وقت پیش فوت کرد و من خودم او را شستم.
حتماً در شستن او بیشتر دقت کردى و بهتر او را شستى؟
نه، برایم فرقى نمى کرد. او را هم مثل دیگران شستم.
مرده ها با هم فرقى هم دارند؟ از چهره شان مى شود فهمید چطور آدم هایى هستند؟
بعضى ها صورتشان خیلى نورانى است و من فکر مى کنم حتماً آدم خوبى بوده که اینقدر نورانى است. بعضى ها هم خیلى خوشرو هستند.
اگر کسى که نمى داند تو شغلت چیست و بمیرد و اطرافیانت او را بیاورند، چکار مى کنى؟
ناراحت مى شوم.
خودت را پنهان مى کنى؟
نه! ولى از اینکه متوجه شده اند ناراحت مى شوم.
هیچ وقت شده با شوهرت دعوایت شود و او به خاطر کارت تو را سرزنش کند؟
آره، یک بار با من دعوا کرد و به بچه ها گفت مادرتان مرده شور است. از این حرف ناراحت شدم و گفتم به بچه هایت بگو مادرتان زحمتکش است.
از کلمه مرده شور بدت مى آید؟
نه بدم نمى آید، ولى براى مردم جا نیفتاده است. آنها شغل ما را پست ترین شغل مى دانند. براى مردم هنوز کار ما جا نیفتاده است، ولى براى خودم دیگر عادى شده است.
کدام مرگ خیلى سخت است؟
مرگ مادر.
کدام مرگ خیلى با گریه و ناراحتى و بى تابى همراه است؟
مرگ فرزند.
کدام مرگ عادى است؟
مرگ مادر شوهر!
جدى مى گویى؟
بله! واقعیت را باید گفت.
در این مورد خاطره اى هم دارى؟
عروسى آمده بود که ما در حال شستن مادرشوهرش بودیم. او مى خندید و در دلش انگار پسته مى شکست. به او گفتم: نخند، از اینجا برو بیرون. یک روز هم نوبت خودت مى شود.
خودت مادرشوهر دارى؟
نه! من وقتى ازدواج کردم، مادرشوهر نداشتم.
مرده ها ترسناک ترند یا زنده ها؟
زنده ها. مرده که جانى ندارد تا خطرى داشته باشد. این زنده است که هر کارى مى کند.
اگر شب ناچار باشى میان مرده ها بخوابى، نمى ترسى؟
نه! حتى اگر صد تا جنازه هم باشد وحشت نمى کنم.
زیباترین گل به نظرت چیست؟
هیچ گلى مثل فرزند زیبا نیست.
بزرگترین غصه هر کسى به نظرت چیست؟
داشتن اولاد بد.
چه غذایى را دوست دارى؟
فسنجان.
چه غذایى را خوشمزه مى پزى؟
۱۴ سال است دیگر غذا نمى پزم.
چرا؟
فکر مى کنم هیچ کس دوست ندارد از دست کسى که مرده مى شوید، غذا بخورد. وقتى دامادم به خانه ام مى آید و دخترم مى گوید مامان برایت این غذا را پخته، دعوایش مى کنم شاید دامادم دلش نکشد از دست پخت یک مرده شور بخورد.
چرا این طورى فکر مى کنى؟ مگر کسى به تو در این مورد حرفى زده است؟
نه کسى حرفى نزده، ولى طرز رفتارها این را نشان داده است.
فکر نمى کنى خیلى حساس شده اى؟
نمى دانم. دخترم هم مى گوید حساس شده ام.
از وقتى این کار را مى کنى اخلاقت عوض نشده است؟
چرا عوض شده ام. رفتارم عوض شده است. کمتر رفت و آمد مى کنم. خودم را از همه کنار مى کشم. از اینکه مى بینم زن ها دورهم مى نشینند و حرف دیگران را مى زنند، خوشم نمى آید.
به نظر تو چه فرقى بین کار تو با کسى است که در مثلاً آسایشگاه زندگى مى کند؟
فرق در مرگ و زندگى است.
مرگ یعنى چه؟
مرگ مثل خواب است. هر کس خوب باشد، برایش آسان است و اگر اعمال کسى بد باشد، سخت جان مى دهد.
چه تعریفى از زندگى دارى؟
… (سکوت)
چه آرزویى دارى؟
خوشبختى بچه هایم.
چند سال باید کار کنید تا بازنشسته شوید؟
به ۵۵ سالگى که برسیم، بازنشست مى شویم.
شغل شما جزو مشاغل سخت و زیان آور است؟
بله! کار ما سنگین است.
تو باید ۷ سال دیگر کار کنى تا بازنشسته شوى؟
عمر من اینقدر نخواهد بود.
زندگى یعنى چه؟
رفتار خوب کردن!
مى دانى تا حالا چند مرده شسته اى؟
نه نشمرده ام. این کار برایم جالب نبود.
کار تو روى اشتهایت موقع ناهار تأثیر ندارد؟
نه!
بیشترین حرفى که با همکارانت مى زنى در چه موردى است؟
خودمان یا مرده اى خاص!

بیشترین جمله اى که از همراهان مرده اى مى شنوى؟
خوب بود. حیف، جوان بود و …
شش دخترى که در دریاچه پارک شهر غرق شده بودند را شما شستید؟
بله. خیلى ناراحت شدم. من هم بچه دارم. خواهر و برادر دارم. خیلى دلم سوخت. مگر مى شود ناراحت نشد.
کدام مرگ در ذهن تو مانده و یادت مى آید؟
یک بچه ۶-۵ ساله بود. به خاطر ناراحتى قلبى مرده بود. تنها بچه خانواده بود. خیلى به دل مى نشست.
یک مورد هم مربوط به پیرزنى بود. آنقدر نورانى بود که چهار بار او را شستم. این قضیه مربوط به ۸-۷ سال پیش است، ولى هنوز یادم مانده است.
چقدر تعطیلى دارید؟
- کار ما تعطیلى ندارد. گاهى مرخصى مى گیریم و گاهى هم به ما استراحت مى دهند.
چند نفرید؟
۱۶ نفر.
جوان ترین تان چند ساله است؟
۳۰ ساله.
و باسابقه ترین؟
تازگى خانمى بازنشسته شد که ۲۶ سال سابقه کار داشت.
تلخ ترین خاطره ات؟
حدود ۲۰ دختر بودند. مینى بوس شان در ولنجک تصادف کرده بود. همه شان دانش آموز و نوجوان بودند. فکر کنم ۹ سال پیش بود. مرگ شان به عنوان تلخ ترین خاطره ام شده است.
خاطره شیرینى هم دارى؟
اینجا شیرینى نیست. پیام مرگ شیرین نیست.
در زندگى ات چه؟
بهترین خاطره من صحبت با شماست.
دوست داشتى پرنده باشى و از اینجا پر مى کشیدى؟
کسى که دلش پر از غم است هر جا که برود همان است. چه پرنده باشد و چه …
غم تو چیست؟
زیاد است (اشک صورتش را خیس مى کند. بلند مى شود که برود.)
اسمت را به من نگفتى؟
هر اسمى دوست داشتى بنویس و مرا با آن صدا کن
گفت وگو: مریم سامانى

۶ دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

  • مراد می‌گه:

    خراب کردی با این سوالات آبجی

  • مراد می‌گه:

    جون مادرتان نظر این حقیر را ثبت کنید. ممنونم

  • محمد می‌گه:

    مطالب خوبی بود

  • عاطی می‌گه:

    خیلی جالب بود

  • وحید حسنی می‌گه:

    مطالب شما خیلی خیلی عالی بود
    **آفرین**
    امیدوارم در زندگی موفق باشید
    خدانگهدار

  • سیاوش می‌گه:

    متشرکم خوب و متفاوت بود بسیار عالی گرچه بهتر هم میتونست باشه

  • دیدگاه خود را به ما بگویید.

    نام: (لازم)
    ایمیل: (لازم)
    وب سایت:
    پیام: